به یاد داشته باش!

میگما...

میخوام هر درسی که از تجربه هام گرفتم رو توی این صفحه بنویسم :)

  • ۱۷
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • ᕼᗩᑎᗩ ...
    • جمعه ۱۵ اسفند ۹۹
    • ۰۱:۱۶

    سی روز با آهنگ!

    من اون سی شب ژورنال نوشتن رو تموم کردم "-"

    و خب  بریم یه چالش سی روزه دیگه رو شروع کنیم و نصفه بزاریمش "____"

    توی وب کیدو دیدمش  D:

  • ۷
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • ᕼᗩᑎᗩ ...
    • شنبه ۹ اسفند ۹۹
    • ۱۲:۱۶

    خالی کردن احساسات؟

    فک میکنم بالا آوردن زمانی که از نظر روحی خوب نیستی، نعمت بزرگیه
    اتگار احساساتت همراه با هرچیزی که توی معدت بوده خالی میشه و بهونه برای سرکوب کردن احساساتت پیدا میکنی
  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • ᕼᗩᑎᗩ ...
    • جمعه ۲۳ مهر ۰۰
    • ۰۳:۰۰

    نمیشنوی؟

    روحمو در هم میشکنی
    جیغ میزنم
    از شدت عصبانیت
    غرورم رو در هم میشکنی
    صدای جیغ هامو نمیشنوی؟
    التماست میکنم
    بس کن....
    چرا اینکار رو میکنی؟
    اشکای رو گونه ام رو نمیبینی؟
    نمیفهمی دارم میشکنم؟
    چرا هنوز ادامه میدی؟
    خواهش میکنم... خواهش میکنم بس کن

  • ۱۲
    • ᕼᗩᑎᗩ ...
    • شنبه ۱۲ تیر ۰۰
    • ۰۱:۰۹

    امشب...

    امشب آهنگی در کار نیست
    امشب میگذارم اشک هایم روی گونه ام بغلتند
    امشب میگذارم قلبم، باری دگر خرد شود
    امشب میگذام باری دگر انرژی ام تحلیل برود
    ولی فردا بیدار میشوم
    نمیدوانم قوی تر یا ضعیف تر خواهم بود
    فقط بگذار امشب باری دگر غرق شوم...



    برای اینکه کامنتا رو جواب نمیدم و پستاتون رو نمیبینم ببخشید (:

  • ۱۳
    • ᕼᗩᑎᗩ ...
    • دوشنبه ۶ ارديبهشت ۰۰
    • ۰۴:۰۲

    میشه اخرین نفر باشم؟

    اخطار! این پست حاوی مقدار زیادی خاطره بین دو دوست صمیمی است. مجبور نیستید بخوانید به جز بهالشت که مجبور است! :/

    هی، سلام خل و چل خودم :)

    شاید بقیه با خوندن ابتدای این پست بگن:« هی، میتونستی بری تمام این چیزا رو به خودش بگی!»

    ولی نه... نمیخوام توی شاد، متن تیکه تیکه بشه یا توی اینستا، اجازه نده تا تهش بنویسم. یا هرجای دیگه ای که دستاورد داریم =)

    هنوز نمیدونیم دوستیمون از کجا شروع شد. من استوری بوک مارکات رو ریپلای کردم؟ فکر کنم...

    ولی از همون اولش، وقتی حرف میزدیم، اینقدر میخندیدم که فکم درد میگرفت.

    یادته از من، توی نقش اگاتا سوال پرسیدی؟

    هی، وایسا! اونموقع چجوری بدون جیک حرف میزدیم؟! 0_0

    بعدش گوشی به لطف من شکست :/ و من تا ماه ها نیومدم اینستا. اون موقه میگفتم یعنی بهار الان چیکار میکنه؟ اره اون موقع صمیمی نبودیم، ولی تنها کسی بودی که ساعت ها باهاش صحبت میکردم و خسته نمیشدم.

    تا ماه ها بعد از اینکه برگشتم صمیمی نبودیم، ولی بعدش چیشد؟ از یخ نباتی شروع شد؟ لقبی که هیچوقت نتونستم درکش کنم :/ یعنی یخ نباتی چجوریه؟ @-@

    اولین شبی که تا نصفه شب بیدار بودیم رو یادم میاد... همون شبی که برای اولین بار از دردامون به هم گفتیم :) همون شبی که پست فرشته ها رو واست فرستادم. نه این پستی که توی وبلاگمه، اونی که توی پیج مشترکمه. نمیدونم الان هستش یا نه. ولی یادمه. یادمه گفتی این متن، یه متن ساده نیست :)

    هی، میدونی از کی خل بازیامون شروع شد؟ >.< از همون موقع که من مکقتامفثداک6غ نوشتم و تو گفتی خیلی خلی... و اره ما شدیم خل ترینِ خل ترینان :)

    یادته اون موقع ها که هرچیزی میگفتیم، تا توش تفاهم داریم؟ یادته وقتی رو که بهم گفتی چقدر از ایموجیای بوس و اینا بدت میاد؟

    26 اوت، وقتی جیک رو ساختیم! یادم نمیاد سر چی بود، ولی میدونم خیلی خوشحلام که جیک ساخته شده :)

    اون روزی که چیرماغو رو ساختی یادت میاد؟ همون روزیی که من و تو و زهرا توی گروه غول های غارنشین کتابخور داشتیم اسم سه تا شخص رو میگفتیم، و تو گفتی چیرماغو؟ بعدش هم زهرا گفت چیرماغو چیه و تو یه تصور واقعا فوق العاده ازش ساختی!

    وقتی شوکمال رو ساختیم یادته؟ اونموقع بود که شارژر لپ تاپم خراب شده بود. ولی به زحمت نشستم پشت لپ تاپ و تا ساعت سه با هم حرف زدیم. و نمیدونم بخاطر چی بود، ولی شکلات و شمال رو با هم مخلوط کردیم و شد شوکمال :)

    اون موقع که طومباس رو ساختیم چی؟ همون موقع که من کنمبافتفنغت نوشتم و تهش نوشته شده بود " طومباس" و تو گفتی طومباس کیه. من گفتم چی؟ و وقتی به چرت و پرتم نگاه کردم گرفتم چیشد!

    اون شبی که با هم اسم فامیل بازی کردیم رو یادت میاد؟ اونموقع خانوادم کرونا گرفته بودن و واقعا خوشحال بودم که توی اون وضعیت کسل اور گفتی بیا بازی کنیم.

    یا اون شبی که گفتی یه کاغذ بیار. خط خطی کن ولی بدون که چی مینویسی. و وقتی من اونکار رو کردم... وای بهار تو معجزه ای :) به طور شگفت اوری، تمام افکاری که باعث شده بود شب های زیادی ذهن لعنتیمو درگیر کنن، بیرون رفتن :)

    بازی های کثیفی که ماه ها طول کشیدن رو یادته؟ همون بازی ای که توی یه گروه مینوشتیم هعییی :) و توی یدون دیگش فقط جیک رو میفرستادیم. یادته؟ 

    اون روز میگفتی من اااا ندارم رو یادته؟ XD اخرش مجبورت کردم ویس بفرستی و راه حل رو بهت نشون دادم XD و البته... بعدش که گفتم خیلی رسمی حرف زدی و تو گفتی این صمیمانه ترین لحنی بود که میتونی داشته باشی. و من اون موقع گفتم حس میکنم بدون جیک خیلی سرد میشه حرفا و تو گفتی فکر کنم اگه یه روز هم دیگه رو دیدیم مجبوریم یه کاغذ بچسبونیم روی پیشونیمون که روش جیک رو کشیده باشم XD

    اون روز، همون روی که واست کتاب خریده بودم و بالاخره به دستت رسید. واااااااای که چقدر خوب بود وقتی میدیدم چقدر ذوق کردی =) 

    شبایی که مینشستیم تا ساعت سه _ چهار صبح توی گروه سوسیس خور حرف میزدیم =)

    اون جریان ماست که تا مدت ها هروقت میگم گشنمه میگی ماست دارید؟ XD نمیدونم الان که این پست رو میخونی هنوز میگی یا نه، چون الان، 99/12/24 عه :/

    اون شب که درباره اژدها سواران و جنگل آمازون صحبت کردیم =) همون شبی بود که جریان رب پیش اومد! XD و فرداش هم بخاری! XD

    حرفایی که توی گروه میزدم، بچه ها ازم میخواستن بیشتر توضیح بدم یا کلا نمیفهمیدن، ولی تو با همون یه ذره توضیح میفهمیدی :)

    آه، هروقت حرفات رو ویرایش میکردم و میگفتی ویرایشگر خوبی هستی! D:

    نمیتونم حسی که وقتی میام اینستا میبینم کلی چیز میز گفتی رو توضیح بدم! :) فقط بزار یه چیزی رو بگم:« تو، هیچوقت، نمیری توی لیست کسایی که یه حرفشون هم روی مخه!»

    یادته میخواستی منو عصبانی کنی؟ :/ باید بگم زهی خیال باطل ^-^ من از دست تو ناراحت شدم، خوشحال شدم، حرص هم خوردم، ولی عصبانی نشدم! :/

    روزایی که سر اینکه کی خل تره دعوا میکردیم رو یادته؟ XD اخرش هم من بردم ^-^ که البته بخاطر همون اولین بار بود که نوشتم کمینتافقانوتقی XD

    اون شبی که لقب پسر حنایی رو بهم دادی، یادته؟ همون شبی که یه حقیقت رو دربارم فهمیدی :/ 

    راستی! اون شب که شوکمال ساخته شد، داشتیم درد و دل میکردیم. ولی طبق معمول نتونستیم جدی باشیم و گند خورد به حرفای احساسی! D:

    شغال رو یادته؟ D: قرار بود به خانواده ی طومباس اضافه شه ولی تا الان که دارم اینو مینویسم خبری نبوده :"/

    اون روز که دوستی های مستطیلی رو توضیح دادی یادته؟ D: منم یادم نیست ولی میدونم توی شاد بود که اینو توضیح دادی :/

    اون موقع که روبیکا نصب کردی تا بری به دوستای قدیمیم بگی که زندم رو یادته؟ >.< اون موقع بنده نت بسیار صعیفی داشتم و توی واتساپ حرف میزدیم >.<

    اون نقاشیایی که توی اینستا کشیدیم رو یادته؟ D: همین دیروز (99/12/23) من یه ماهی مزخرف کشیدم :"/ اه بیا قبول کنیم نقاشیای تو بهتره! D: نا سلامتی تو علاقه به نقاشی داری ولی من... =/

    اون شب که تو اهنگای زینب جونت رو معرفی کردی رو یادته؟ D: منم اهنگای بیلی رو معرفی کردم و تو رو به فنا دادم ^-^

    اون روزایی که میخواستم کد پستی لعنتیت رو بگیرم یادته؟ XD خیلی حرص خوردم اون چند روز :/

    اون موقع که با علامتای عجیب و غریب کیبورد، یه زبون ساختیم رو یادته؟ D: و تویی که چند بار از اون زبون استفاده کردی ولی من خل حوصله نداشتم ترجمش کنم :/

    اون شب که بهالشت و حناشت ساخته شد رو یادته؟ D: داشتیم با فعل شت حرف میزدیم که اینا ساخته شدن :") و البته فقط خل ها میتونن با فصل شت حرف بزنن ولی مردم گوش نمیدن که :/

    اونشب که میخواستی به مامانم پیام بدی رو یادته؟ XDDDDDDDDDDDDDDDD میتونم بگم از بدترین شبای عمرم بود ولی تو شیرینش کردی :")     ( عوق عاشقانه شد :/)

    و هردفعه که من میومدم درباره **** باهات صحبت میکردم و تو به من میگفتی از دست رفتی! XD شغال خودتم از دست رفتی ^-^ عاشقصفو! @-@ XD

    اون روز که همه ی بچه های گروه سوسیس خور رو تا دم سکته بردم یادته؟ XDDDDDDDDDDDDDDDDD اولین تماس تلفنیمون گند زده شد! XD وای خدا اونروز رو فراموش نخواهم کرد!  XD هرچند کار خیلی بدی کردم :/ نوچ نوچ کار شایسته ای نبود U-U  ( وی که میخنند وقتی یادش میاد **** گریه کرده بود و **** سردرد گرفته بود :/

    خب این آخر یکم خاطره گند هم یاد اوری کنم :/ اونروزی که **** میخواست ***** کنه و منم بهت پیام دادم که نمیدونم چی بهش بگم :/ و تو مثل همیشه راهنماییم کردی :> تف به روت اینقدر خوبی :/

    راستی... یه چیزی بگم؟ همون اولین بار که گفتی داداشت دالم، منظورتو فهمیدم ولی خب به روی خودم نیاوردم ^-^

    همه ی خنده هایی که باهات کردم، همه ی اشکایی که باهات ریختم، تمام خاطره هایی که باهات ساختم، تمام شخصیتی که باهات بهش تبدیل شدم، فقط بخاطر این بود که توی، متولد شدی :)

    پس... تولدت هزاران بار بر من مبارک باد :/ :)

  • ۱۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • ᕼᗩᑎᗩ ...
    • دوشنبه ۹ فروردين ۰۰
    • ۲۳:۵۹

    سال 99 و 9 تا خنده!

    همین اول کار بگم چالش از اینجا شروع شده و موچی دعوتم کرده D:

    1_ اون موقع که پر بار ترین سفارش انلاینی که داده بودم رسید و 14 تا کتاب بود *-* و من بعد از اینکه رسید دو روز تحمل کردم تا اینکه خالم اینا اومدن بسته رو واسم اوردن T-T (یاسوج بودیم و ما توی روستا بودیم، توی روستا پست نمیاوردن آدرس خالم رو دادم D:)
    2_ اونموقع که با یکی از دوستای بچگیم کلی غیبت کردیم T-T XD

    3_ وقتی بالاخره گوشی مامانم درست شد و پس از ماه ها به آغوش گرم دوستان مجازیم برگشتم T^T ( در آن زمان ها چنان خنگ بودم که به مخم نرسید با لپ تاپ توی اینستا وب لاگین کنم =|)

    4_ در آن زمان ها که به خودم میومدم و میدیدم توی صفحه چتامون اینقدر خندیدم که فکم درد میکنه! D:

    5_ شبا و روزایی که با بهار گذرونم U-U مثلا اون شب جریان رب و فرداش جریان بخاری XD

    7_ اون شب/روزی که رفتم توی مرکز مدیریت اون وبلاگم و دیدم افشین واسم اکانت ساخته T-T من تا قبلش با اکانت خودش میومدم بیان و کارم این بود که پستا رو ویرایش کنم D:

    8_ بعد از اینکه هارددیسک لپ تاپ عوض شد و چون تمام اطلاعات مامان و بابام از روش پاک شده بود واسه خودم برداشتمش U-U

    9_ اونروز که رفتم توی چنل نشر باژ و دیدم از کاور جلد پنجم دونده هزارتو رونمایی کردن :) البته اون بیشتر گریه بود T-T ولی خب گریه از سر شادی بود =)

    ______

    اینا رو مینویسم چون نمیخوام یادم برن T-T

    10- وقتی واسه چهارتا از دوستای مجازیم کتاب فرستادم T-T

    11- وقتی یکی از دوستای مجازیم واسم کادو فرستاد بدون اینکه بهم خبر بده T~T

    12- اون شب و روزی که بچه های بیان و اینستا به شیوه خاص خودشون تولدمو تبریک گفتنT^T

    13- اونموقع که شوهرخالم واسم کتاب خرید T----T البته من هی میگفتم راضی به زحمت نیستیم ولی گوش نداد! :/

    14- 9 بهمن که دوست مجازیمو دیدم T-T

    15- اون لحظه ملکوتی که دخترخالم گفت دلم میخواد کتابخون بشم T^^^^^^^^^^^^^^T

    16- اونروز که من و دخترداییم جلوی کراش خواهرم ضایع بازی در اوردیم XDD

    17- اونروزایی که با دخترای خانواده رفتیم کافه T-T و بعدش داشتیم برمیگشتیم خونه که من نوشابه شیشه ای داشتم... من از گاز نوشابه بدم میاد پس انگشتم رو کردم توی دهنه ی نوشابه (از کار خودم عوقم میگیره :/) و تکونش دادم و... نوشابه از شدت گازش افتاد توی خیابون و من سر تا پا نوشابه ای شدمXD T-T

    18- اون روزی که توی بدترین حال جسمی ممکن توی یه مسابقه برنده شدم T-T

    19- اونروز که **** بهم گفت ******** عرررررررررررررررر خدااااااااااا T0T

    خب دیگه بسه مخم سوت کشید =/

  • ۱۳
  • نظرات [ ۵ ]
    • ᕼᗩᑎᗩ ...
    • شنبه ۲۳ اسفند ۹۹
    • ۰۲:۲۴

    باور...

    - میدونی... یه چیزی توی تو واسم عجیبه و... جالب!

    + خب اون چیه؟

    - اینکه هردفعه شکستی ولی... قوی تر از قبل بلند شدی... و البته دیوونه تر از قبل. ناراحت نشی از حرفم! منظورم این نیست که یه روانی، یا چه میدونم... خل و چلی... منظورم اینه بیخیال تر از شدی.. یه بیخیالیه ترسناک...

    + من بیخیال زندگی نشدم... من فقط بیخیال آدما شدم...

  • ۱۴
  • نظرات [ ۵ ]
    • ᕼᗩᑎᗩ ...
    • چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۹
    • ۱۹:۴۹
    گوش هایم را میگیرم، نمیخواهم چیزی بشنوم
    دهانم را میبندم، نمیخواهم چیزی بگویم
    چشمانم را میبندم، نمیخواهم چیزی ببینم
    پاهایم را با بندی میبیندم، نمیخواهم جایی برم
    دست هایم را آزاد میگذارم
    من فقط میخواهم بنویسم
    از تمام چیزهایی که در این سال ها دیدم و گفتم و شنیدم
    شاید بعد از آن دوباره ببینم
    دوباره بشنوم
    دوباره گوش دهم
    دوباره حرف بزنم
    دوباره حرکت کنم
    کلمات کلیدی